۱۳۹۲ آبان ۲۶, یکشنبه

ایرانِ امروز نیازمند یک انقلاب فکری – فرهنگی است

جامعه ای واپسگرا و مردمانی خرافاتی:

چون نیک بنگریم جامعه ما لبریز از خُرافات است و شوربختانه مردمان مان بدین گونه امور موهوم علاقه وافری هم دارند، در ایران زمین چنانچه دروغ و خرافه را از در بیرون کنید، در چَشم بر هم زدنی از پنجره دوباره وارد خانه و زندگی افراد شده و این دورِ باطل می تواند تا بی نهایت ادامه داشته باشد.
بدبَختی اینجاست که هر روز خرافاتِ تازه تری در سطح جامعه رواج پیدا کرده و حتی قشر جوان، دانشجو و تحصیل کرده نیز از گزند این نابخردی ها در امان نبوده و گاهن برخی از این خرافاتِ قرن بیست و یکمی ایرانی و شبه علم های خانمان سوز، در دامان همین قشر به ظاهر روشنفکر و تحصیل کرده و دانشگاهی، رشد و نمو پیدا می کنند.
انقلاب اسلامی نمونه بارز یک انقلاب سیاسی بدون پشتوانه فکری است، بد رفت و بد تر آمد! از چاله به چاه افتادیم و چنانچه درست نیاندیشیم، هزار بار دیگر هم انقلاب کنیم، باز نتیجه مشابه خواهد داشت.  _ سیروس پارسا _
رابطه جامعه ایرانی با خرافات همچون ارتباط میانِ ماهی و آب است؛ همانگونه که یک ماهی بدون آب زَجر کُش شده و می میرد، یک ایرانی اسیر در چنگال خُرافه و مهملات نیز، در اثر عدم وجود خرافه و شبه علم یک خلاء بزرگ در ذهن شان پدید می آید که با هیچ چیزی پُر نمی شود و سرانجام همان حفره تاریک، سبب می شود که یا دست به دامان خرافاتِ تازه تر شوند و یا اینکه سرشان را بر روی زَمین گذاشته و از فرط بی خرافگی جان دهند!
به راستی که مایه تأسف و شرمندگی است که در عصر ارتباطات و شکوفایی خارق العاده تکنولوژی های تازه و پیشرفت روزافزون و شگفت انگیز دانش انسان، هنوز آدمکانی پیدا می شوند که به انرژی درمانی و سنگ ماه تولد و کف بینی و فال گیری معتقدند و خودشان را نیز در زمره آگاهان و روشنفکران قرار می دهند.

 حکومتِ وَقت درخور بزرگیِ پندار جامعه ایرانی است:

مردم ما یاد گرفته اند که همواره دنبال مقصر بگردند، یعنی این ملت شریف و همواره “حَق به جانب” هیچگاه و تحت هیچ شرایطی خودش را مسئول مصیبت هایش نمی داند و همواره انگشت اشاره اش را به سمت عوامل بیگانه نشانه می رود و فریاد مظلومیت و ستمدیدگی سر می دهد!
توده ما درد را نمی شناسد و درمان را نیز دوست ندارد، این جامعه خود بزرگ بین و از خود راضی و مغرور حاضر نیست تا بپذیرد که تمامی بیچارگی و درماندگی اش از فقر فرهنگی – فکری خودش سرچشمه می گیرد و اگر هزار بار دیگر انقلاب شود و هزار بار دیگر حکومت تغییر کند، این جامعه هیچگاه آزاد و آسوده نخواهد بود چرا که مشکل اصلی با حکومت وقت نیست بلکه پندار اکثریت شهروندان جامعه ای است که از هر نوع حکومتی، یک دیکتاتوری به معنای واقعی کلمه خواهند ساخت.
وَقنی سرانه مطالعه مردمان کشورمان دو دقیقه است، انتظار دارید مثلن دولت وقت سوئد بر مردم ایران حکومت کند؟ داشته های هر ملتی به اندازه بزرگی افکار مردمان شان است! هیج جامعه واپسگرا و خردباخته و خرافه پرستی نمی تواند حکومتی بهتر و شایسته تر از نظام های توتالیتر ایران، عربستان سعودی، سوریه، مصر و…داشته باشد.
این سخن که ایرانِ امروز پذیرایِ دموکراسی، سکولاریسم و عدالت اجتماعی است، جز از یک ذهن متوهم و نا آگاه نسبت به آنچه در جامعه مان می گذرد، بر نمی آید و یک انسانِ واقع بین به نیکی می داند که ایران ما پیش از هرگونه انقلاب سیاسی، بایستی که پیش نیاز های یک جامعه آزاد و سکولار را پاس کند و آن پیش نیاز، بدون کمترین تردیدی، یک انقلاب فکری – فرهنگی است.
فرتور گوشه از انقلاب بزرگ فرانسه را نشان می دهد؛ انقلابی که به وسیله افکار روشنفکران بزرگ فرانسوی حمایت می شد و در مردم انقلابی فرهنگی – اخلاقی پدید آورده بود و ثمره اش فرانسه پیشرفته و مدرن و آزاد امروز است که مشاهده می کنیم.  _ سیروس پارسا _
در غیر اینصورت تمامی جنبش های سیاسی و آزادی خواهانه، همچون تمامی ۱۵۰ سالِ گذشته شکست خورده و نافرجام خواهند ماند. بهتر است که بجای صرف هزینه های هنگفت و سرمایه گذاری رویِ جنبش های سیاسی ابن الوقتی که یک شبه سَر از تُخم درآورده و انحصار طلبانه ادعای مالکیت تمامی ایران زمین را نیز دارند، از جنبش خردگرایی ایران زمین حمایت کرد تا بلکه این درد مشترک، برای همیشه از میان برود.

 انقلابِ سیاسی بدون پشتوانه فکری و فَرهنگی:

شاید بتوان انقلاب مَردمی سال پنجاه و هفت، که به وسیله روحانیون به سرقت رَفت را نمونه بارز اینگونه انقلاب ها نامید؛ در اینگونه از انقلاب های سیاسی، مردم بدون داشتن کمترین شعور سیاسی و فقط با دَر سَر و دِل داشتنِ شورِ سیاسی، به خیابان ها آمده، اسلحه به دست گرفته و با استفاده از زور و خشونت، رژیم حکومتی خود را تغییر می دهند.
اما شوم بختانه اینگونه تغییرهای همراه به خشونت و تَرس و کشتار، مصداق بارزِ یادواره مشهور پارسی است که می گوید: “از چاله به چاه افتادن!” ؛ در رَوندِ اینگونه انقلاب های چریکی و مسلحانه که از پشتوانه فکری و فرهنگی تُهی می باشند، همواره دیکتاتورِ حاکم رفته و رَهبر و پیشوایِ خونخوارتر، ستمکارتر و دیکتاتوری تَری روی کار می آید!
جُرج برنارد شا، نویسنده و فیلسوف شهیر ایرلندی درباره اینگونه انقلاب ها می نویسد: “انقلاب ها هیچگاه بار استبداد را سبک نکرده اند، بلکه تنها بار را از شانه ای به شانه دیگر منتقل نموده اند…” به راستی یک نگاهِ گذرا به آنچه که پَس از انقلاب نکبت بار اسلامی بَر سر ایران زمین و مردمانش آمد، به روشنی ثابت می کند که انقلاب سیاسی بدونِ پشتوانه فکری و فرهنگی، راه به قهقرایِ تاریخ برده و محکوم به نابودی و استبداد پَروری است.


۱۳۹۲ آبان ۲۱, سه‌شنبه

«اعدام بازی» جان یک کودک دیگر را هم گرفت


دو کودک در فاصله یک ماه در صحنه سازی آن‌چه در اعدام های علنی دیده بودند، جان باختند
اجرای اعدام‌های علنی در ایران تا به امروز نه تنها باعث کاهش جرایم نشده و نقش بازدارنده‌ای که مسوولان دستگاه قضایی در نظر داشته‌اند را نداشته‌، بلکه تنها در فاصله زمانی یک ماه باعث مرگ دو کودک در ایران شده است.
هر دوی این کودکان پس از حضور در مراسم اعدام‌های علنی که برگزار شده بود، در صحنه‌سازی آن‌چه دیده بودند، جان باختند.
«مهران یوسفی» کودک هشت ساله‌ای  که در ۱۷ مهر ماه امسال، وقتی که قصد داشته هنگام تاب‌بازی صحنە اعدامی را که چند روز پیش از آن مشاهده کرده بود را به‌ عنوان بازی تکرار کند، جان خود را از داد.
مرگ مهران ۸ ساله که اهل روستای کلاش لولم استان کرمانشاه بود، در بازی  با هم‌سن و سالانش در حالی‌که خواستە بود، صحنە اعدام رئوف مصطفایی را به‌عنوان بازی تکرار کند، رقم خورده بود.
تنها یک ماه پس از این وقوع این حادثه در ۱۷ آبان ماه سال جاری کودک ۷ ساله دیگری به نام «محمد آشوبی» در دهستان فیشور استان فارس هم با قرار دادن ماشین اسباب بازی زیر پایش و آویختن طناب رخت‌شویی حیاط خانه‌ بر گردن خود، جانش را از دست داد.
مرگ وی در پی یک کنجکاوی کودکانه از آن‌چه در اعدام‌های علنی چند روز گذشته دیده بوده رخ داد. محمد ۷ ساله هم با استفاده از طنابی که در گوشه حیاط خانه شان آویزان بود و با قرار دادن ماشین اسباب بازی در زیر پایش از طناب آویزان شد و در پی حرکت کردن ماشین اسباب بازی در زیر پایش، باعث خفگی و از دست دادن جانش شد.
با مرگ این دو کودک بر اثر تماشای صحنه اعدام‌های علنی که بی‌وقفه و بی‌هیچ محدودیتی در شهرهای مختلف ایران انجام می‌شود، دیگر بار بحث پیامدهای منفی برگزاری اعدام‌های علنی در میادین و خیابان‌های شهرهای مختلف به خصوص بر روی کودکان مطرح می‌شود.
بدون شک در برگزاری هر یک از اعدام‌ها در ملا عام، کودکانی حضور دارند که ساکت و خاموش در کنار پدر یا مادر خود نظاره‌گر جان دادن فردی در بالای چوبه دارهستند.
کسی نمی‌تواند بداند که در ذهن کودکانی که همراه پدر و مادرشان به تماشای صحنه اعدام رفته‌اند، چه چیزی نقش می‌بندد. در حین تماشای صحنه اعدام به چه فکر می‌کنند که برخی از آن‌ها تصمیم می‌گیرند همان صحنه‌ها را در بازی‌های خود پیاده کرده و بدون ترس از پیامد بازی خطرناکی که پیش گرفته‌اند، جان خود را هم از دست بدهند.
تاثیرات مخرب مشاهده خشونت نهفته در اعدام در ملاء عام بر سلامت روانی افراد یک جامعه چیزی است که بارها و بارها از سوی روان‌شناسان و جامعه شناسان مورد تاکید قرار گرفته است اما تاثیر چنین اتفاق‌هایی بر کودکان بدون شک چندین برابر بزرگسالان بوده و هست که چنین اخبار وحشتناکی را در پی داشته است.
یک مددکار اجتماعی در گفتگو با انجمن حمایت از حقوق کودکان در این‌باره گفته است: «دیدن خشونت چه به شکل بی‌واسطه آن مانند اعدام در ملاء عام و چه از طریق رسانه‌های جمعی تاثیر بسیار منفی بر ذهن کودکان دارد. خشونت زمانی که دیده شود، تکرار هم می‌شود.»
یک وکیل دادگستری نیز در این رابطه معتقد است، این امر می‌تواند موجب تاثیرات منفی عمیق بر روان کودکان شود زیرا کودکان اکثراً از حاشیه‌ها آسیب می‌بینند. نوجوانان نیز چون هنوز به تفکر انتزاعی و درک مفهوم عدالت نرسیده‌اند، از این قضیه الگوبرداری و هم‌سان‌سازی می‌کنند و فرض را بر این می‌گذارند که قدرت، ابزار اعمال خشونت در جامعه است و این امر موجب بروز رفتارهای خشونت‌بار از جانب آن‌ها می‌شود و در کل می‌توان گفت این عمل از اقدامات تنش‌زا در جامعه است که درصد خشونت‌گرایی را بالا می‌برد و عوارض و پیامدهای منفی زیادی برای جامعه دارد.
از سوی دیگر از منظرعلم جامعه شناسی نیز چنین کاری تایید نمی‌شود، چون از دیدگاه جامعه شناختی این کار اساسا افزایش و گرایش به پرخاش‌گری را در جامعه ترویج می‌کند.
برخورد برخی از حاضران در مراسم اعدام در ملاء عام که ساعت‌ها وقت صرف می‌کنند و حتی در این مدت بگو و بخند می‌کنند، وقتی مراسم اعدام در فرایند زمانی در مکان‌های مختلف تکرار شود نوعی بی‌توجهی را در انسان‌ها ایجاد می‌کند، نتیجه این می‌شود که تاثیر روانی خود را از دست می‌دهد و همانند گاوبازی یا مشت زنی در سایر جوامع می‌شود که انسان‌هایی که از دیدن صحنه‌های خشونت‌بار لذت می‌برند از دیدن صحنه اعدام فردی لذت می‌برند.
تکرار این مراسم به افراد کمک می‌کنند تا خصلت‌های پرخاش‌گرانه خود را بروز دهند. زمانی مردم از ریختن خون حتی حیوان ناراحت می‌شدند اما هم اکنون در مراسم اعدام انسانی حضور می‌یابند در واقع آن‌چه در حال رخ دادن این است که سطح نگرش مردم از بازی با خون حیوانات به خون آدمی‌زاد تغییر می‌یابد و گرایش به خون‌ریزی و کشتن انسان‌ها همانند تماشای آن بهنجار می‌شود و در برنامه بلند مدت گرایش به آدم‌کشی و قتل با برگزاری چنین مراسم‌هایی عادی شده و زمینه‌ساز عادی سازی جرم در جامعه می‌شود.
در برابر عده بسیار اندکی که هنوز بر اعدام در ملاء عام اصرار می‌ورزند و هم‌چنان با وجود وقوع چنین اتفاقات تلخ و کاسته نشدن از آمار جرم خواهان برگزاری اعدام آن هم به این شکل هستند، حقوق‌دانان، وکلا، جامعه شناسان و آسیب‌ شناسانی قرار دارند که با برگزاری هر اعدامی در ملاء عام بر آسیب‌های جدی این مجازات تاکید می‌کنند.  
بهمن کشاورز، حقوقدان و رييس کانون وکلای دادگستری از جمله افرادی است که در این رابطه معتقد است، علی‌رغم اجرای علنی مجازات‌ها جرايم عليه اشخاص کمتر نشده بنابراين در بازدارندگی اين پديده ترديد قوی وجود دارد. از سوی دیگر با توجه به اين که برخی از محکوم شدگان با لبخند و سرفرازی پای چوبه‌دار می‌روند و حتی بعضی از ايشان صريحا اعلام می‌کنند که پشيمان نيستند، بعيد نيست خاطره آنها در ذهن کسانی که آمادگی انحراف دارند يا شخصيت ايشان شکل نگرفته و ضعيف است، به عنوان قهرمان باقی بماند و بنابراين آن‌چه ديده‌اند نه بازدارنده بلکه مشوق جرم باشد.
هم‌چنین بدون ترديد ديدن منظره اعدام برای کودکان و نوجوانان بدآموزی شديد دارد و ايشان را به خشونت عادت می‌دهد و يا حداقل خشونت و مرگ را در نظر ايشان بی‌اهميت می‌کند.
این در حالی است که شمار اعدام‌ها در ایران به ویژه در ماه‌های اخیر به صورت چشم‌گیری افزایش داشته و در فاصله کوتاه کمتر از شش ماه از روی کارآمدن دولت حسن روحانی این تعداد به بیش از ۲۰۰ نفر رسیده است.
جمهوری اسلامی با وجود تمام این هشدارها و اعلام خطرها، هم‌چنان راه خود را ادامه می‌دهد. هم‌چنان بنا بر سلیقه قاضی، برخی از محکومان به اعدام در خیابان‌ها و میادین شهرها به پای چوبه‌دار برده می‌شوند. هنوز هم برای برگزاری هر یک از این اعدام‌ها هزینه‌های مادی و معنوی زیادی پرداخت می‌شود تا شاید از میزان جرایم کاسته شود، اما شاید این بار باید مخاطب اصلی افرادی که با خواست خود به تماشای این صحنه‌ها می‌روند، باشند.
افرادی که ندانسته حکومت را به برگزاری هر چه بیشتر این‌گونه صحنه‌های دل‌خراش ترغیب می‌کنند. افرادی که ساعت‌ها پیش از شروع یک روز کاری هم‌راه با خانواده و فرزندان‌شان در محل مورد نظر حاضر می‌شوند و نمی‌دانند با این کار چه صدمه‌های جبران ناپذیری به خود و فرزندان‌شان می‌زنند.  
مرگ این دو کودک خردسال زنگ خطری بسیار جدی نه تنها برای حکومت بلکه مهم‌تر از آن برای افراد شرکت کننده به خصوص مادران و پدرانی که فرزندان‌‌شان را هم هم‌راه خود به این گونه مراسم می‌برند، هست که تا پیش از حضور در صحنه‌های این چنین بیشتر تامل کنند که هیجان ناشی از دیدن جان دادن یک انسان، می‌تواند به قیمت از دست دادن جان کودکان خودشان تمام شود.

۱۳۹۲ آبان ۱۷, جمعه

گفتا ز که نالیم؟ که از ماست که بَر ماست…

به راستی ما، مردمِ ایران زمین در کجای تاریخ ایستاده ایم؟ آیا ملتی به بی تفاوتی، بی خیالی، پوست کلفتی و سخت جانی ما در تمامِ طول تاریخ به چشم می خورد؟ ملتی شده ایم که روزهای مان با خَبر های هولناک اعدام، شکنجه و دستگیری مبارزینِ راه آزادی آغاز شده و با اخبار مربوط به خودسوزی یک کارگر به دلیل فقر و نداری، پایان می یابد!
روزانه ده ها تَن از هم میهنان مان به دستِ حکومت جنایتکارِ اسلامی اعدام می شَوند و کوچکترین فریادِ اعتراضی از بطنِ جامعه استبداد زده مان، شنیده نمی شود! عبدالفتاح سلطانی، آن شیر مردِ دلاور، جندین روز است که در اعتصاب غذا به سَر می بَرد و هنوز جنبشی در حمایت از آن وکیل با شرافت و انسان دوست، در کوی و برزن های ایران زمین، شکل نگرفته است.
به راستی مسئول فقر و درماندگی این کودک، فقط رژیم جنایتکار اسلامی است؟ مردمان ایران زمین هیچ نقشی در بیچارگی و بی خانمانی این کودک نداشته اند؟ اگر ملت ایران اینقدر بی تفاوت از کنار این فاجعه های انسانی نمی گذشت، بی تردید سرنوشت این کودک طور دیگری رقم می خورد! امان از بی تفاوتی و بی خیالی!
ستار بهشتی، آن کارگرِ زجر کشیده و جوان آزادی خواهی که در وبلاگش از حکومت آخوندی انتقاد می نمود را در زیر شکنجه کشتند و خانواده دَردمندش را داغدار نمودند و از ملت همیشه در صحنه مان، به جز تغییر فرتور پروفایل های فیسبوک و نوشتن چند خط شعر و مقاله، خیزش و حرکتی در راستایِ دفاع از خونِ پاک و بی گناه بر زمین ریخته شده ستار، دیده نشد و ندایِ عدالت خواهی از نهانِ شهروندان ایران زمین، بَر نیامد.
چون نیک بنگریم، این فرجامِ تلخی که برای ما رقم خورده و این مصیبتی که گریبانِ ملت مان را گرفته و رها نیز نخواهد کرد؛ همه این فقر، بیچارگی، درماندگی و آوارگی ایرانیان، تمامن از بی تفاوتی و بی خیالی مردمان سَر چشمه میگیرد؛ در کجای تاریخ جهان، مردمانی را می شناسید که هر روز، بیشتر از روزِ پیش در خون و لجن فرو رفته و دَم بر نیاورده باشند؟
در هَر کجای دنیا، رُخ دادن فاجعه ای همچون قتلِ ندا آقاسلطان، قتل سهراب اعرابی، به خاک و خون کشیده شدنِ محمد ها و ستارها و شبنم ها و کیارش ها، خود به تنهایی می توانست جرقه ای برای شعله وَر شدن آتشِ انقلابی باشد که ستمکاران و جنایتکارانِ حاکم بر آن سرزمین را در خود سوزانده و ویران کند!
اما از فرطِ بی تفاوتی مردمان ایران زمین، اگر از آسمان آتش نیز باریده و تمامی هستی، نیستی و دارایی ایرانیان را بسوزاند، باز هم این مردم بی خیال و ساده اِنگار، چشم های شان را بسته، گوش های شان را گرفته، زبان های شان را بریده و فقط دست های شان را رو به آسمان بلند کرده و از خدایِ موهومِ خود، تقاضایِ کمک و معجزه خواهند نمود!
به راستی از ملتی قَبر پرست و مُرده دوست که منتظر است تا قهرمانان زنده ملی اش روانه گورستان شوند تا از ایشان بُت ساخته و فرتور های شان را قاب نموده و بَر دَر و دیوارِ خانه های شان بزنند، چه انتظاری می توان داشت؟ آیا این مردم هرگز توانایی رسیدن به آزادی، دموکراسی و سکولاریسم را دارند؟
آیا این مردم که برای ستاندن حقوق ابتدایی انسانی پایمال شده شان، حاضر نیستند یک روز که هیچ، فقط یک ساعت اعتصاب سراسری نموده و با یک اتحاد و همبستگی ملی، اعتراض خود را نسبت به وضعیت اسفناک زندگانی شان نشان دهند، لایقِ حکومتی بَرتر و انسانی تَر از رژیم خونخوارِ اسلامی هستند؟
فرتور رخدادی عادی در ایران زمین را نشان می دهد! اعدام انسان ها و تماشای جان دادن شان توسط عده ای دیگر از هم نوعان شان! به راستی پست ترین جانوران نیز به تماشای مرگ هم نوعان خویش، نمی نشینند! ما کجای تاریخ ایستاده ایم و به کدام قهقرا رهسپاریم؟!
از گذشته گفته اند که: “حق گرفتنی است و نه دادَنی!” ؛ آیا پیش آمده که ملت بزرگوار ایران زمین، در طی سه دهه گذشته، کمترین خیزش ملی، همگانی و چشم گیری که پایه های حکومت ستم پیشه را بلرزاند را به راه انداخته و پَرچم عدالت جویی و آزادی خواهی را یک بار برای همیشه در دست گرفته و بر زمین نگذاشته باشد؟
از این جماعتِ خرافاتی که چشم های شان را برای امدادِ غیبی و معجزه های مذهبی به آسمان دوخته و دست از تلاش، کوشش و جانفشانی در راستای رسیدن به آزادی برداشته اند، کمترین بُخاری برای تغییر سرنوشت شوم مان بلند نمی شود و صد حیف که جوانانِ روشنفکر و آزادی خواه و از خود گذشته ای، همچون ستار بهشتی، قربانیِ راهِ به رفاه و آسایش و امنیت رسیدن این ملت بی تفاوت و بی خیال شده، می شوند و همچنان خواهند شد!

۱۳۹۲ آبان ۱۶, پنجشنبه

مبانی سه‌گانه‌ هویتی نظام: تنفر، تحقیر و اعدام

اعدام‌ها هر روز به مردم یادآوری می‌کنند که مشتی جلاد بر آن‌ها حکم می‌رانند



اعدام روش حذفی حکومت در برابر اموری است که روش مواجهه‌ی انسانی با آن‌ها را نمی‌داند. حکومت ابزار دیگری غیر از اعدام برای ارعاب عمومی و کنترل شرایط ندارد و به خاطر اعدام‌ها، جامعه‌ مدام در ترس زندگی می‌کند
سه ویژگی بیش از همه جمهوری اسلامی را در میان دیگر رژیم‌های سیاسی دوران معاصر شاخص می‌سازد: اعدام، دشمنی با غرب و حجاب اجباری که به طور سازمان یافته اجرا می‌شوند. روز و هفته‌ای نیست که از یکی از این سه خبری نشنویم. ماشین اعدام حکومت در یک سال گذشته به طور متوسط روزانه دو نفر را به قتل رسانده است و شتاب اعدام‌ها در دولت روحانی آن‌چنان افزایش یافته که در هفته‌ی اول نوامبر ۲۰۱۳ به متوسط روزی ۵ نفر رسیده است. 
دستگاه‌های عریض و طویل تبلیغاتی حکومت به طور بیست و چهار ساعته تخم تنفر و دشمنی با غرب و بالاخص ایالات متحده می‌کارند. و حجاب اجباری نیز خود را به صور متفاوت در رسانه‌ها و فضاهای عمومی و مدارس و دانشگاه‌ها به رخ همگان می‌کشاند. این سه آن قدر با حیات رژیم جمهوری اسلامی گره خورده‌اند که اگر روزی از صحنه حذف شوند دیگر چیزی از ویترین جمهوری اسلامی باقی نمی‌ماند.  
هر گاه حکومت احساس کند یکی از این سه در معرض خطر یا در حال تضعیف است همه‌ی نیروها بسیج می‌شوند تا آن را سرپا نگاه دارند، مثل موج جدید ضد آمریکایی پس از مذاکرات نیویورک در سپتامبر ۲۰۱۳ یا موج فزاینده‌ی اعدام‌ها پس از روی کار آمدن دولت روحانی و مانوورهای گشت ارشاد در طول سال تا مبادا مردم فراموش کنند که حکومت عوض نشده است.  
هویت سه گانه
هر یک از این‌ها بخشی از هویت این نظام را به خوبی آشکار می‌سازند: 
۱- اعدام روش حذفی حکومت در برابر اموری است که روش مواجهه‌ی انسانی با آن‌ها را نمی‌داند و نمی‌خواهد فرا گیرد (مثل حبس ابد برای مجرمان خطرناک یا برداشتن حکم اعدام از مجازات قاچاقچیان مواد مخدر)،  
۲- حجاب اجباری خصلت زوربازویی/کنترلی/مردسالارانه‌ی حکومت است در برخورد با زنان و آن‌ها را با تحقیر و محدودیت رام ساختن، و 
۳- دشمنی با غرب روش فرافکنی مشکلات داخلی و انداختن آن‌ها بر گردن دیگران.
این سه با یکدیگر نیز ربط وثیق دارند: اعدام حجابی است برای زشتی‌های خود نظام و مقامات، حجاب دشمنی با غرب را با تحقیر زنان و معرفی توهمی آن‌ها به عنوان حافظان هویت دینی تجسم می‌بخشد، دشمنی با غرب موجب فراموش شدن برخی جنبه‌ی انسانی و مداراجویانه‌ی سنت‌های ایرانی است، و برپا کردن دار برای کشتن ناهم‌رنگ‌ها و مجرمان.  
اعدام‌ها چه می‌کنند؟
از دل اعدام‌ها جامعه‌ای افسرده و دل مرده ساخته و پرداخته می‌شود، جامعه‌ای که مدام در ترس زندگی می‌کند. مردمی که روز خود را با اخبار حلق آویز کردن هم‌نوعان‌شان یا دیدن این مراسم در خیابان و میدان آغاز می‌کنند نمی‌توانند سرزنده و شاد باشند. هم‌چنین اعدام‌ها هر روز به مردم یادآوری می‌کنند که مشتی جلاد بر آن‌ها حکم می‌رانند و قرعه ممکن است روز دیگر به نام آن‌ها بیفتد و بنابراین باید حواس‌شان را جمع کنند تا مبادا سروکارشان با جلادان نیافتد.
تشدید وخامت اوضاع اقتصادی نیز حکومت را به صرافت اعدام‌های بیشتر برای عدم تبدیل نارضایی به اعتراض عمومی انداخته است. در شرایطی که حکومت حدود ۵۰ درصد کسری بودجه دارد و تورم ۴۰ درصد دمار از روزگار دو سوم جمعیت که زیر خط فقر زندگی می‌کنند در می‌آورد حکومت ابزار دیگری غیر از اعدام برای ارعاب عمومی و کنترل شرایط ندارد.   
دشمنی با غرب چه می‌کند؟
تنفر و دشمنی با غرب از انسان ایرانی موجودی دوگانه و دورو می‌سازد که در عین ستایشی که برای غرب و پیشرفت‌هایش دارد، تلاش می‌کند بدان مهاجرت کند و از آزادی‌ها و امنیت و رفاه جوامع غربی برخوردار شود باید بی‌خود و بی‌جهت به دنیای توسعه یافته که در همه‌ی زمینه‌ها گام‌های بلندی برای کرامت انسان برداشته فحاشی کند. دشمنی با غرب انسان‌ها را بدان‌جا رسانده که شعار بی‌معنی و ضد انسانی «مرگ بر آمریکا» را شعار متفکرترین انسان‌ها معرفی می‌کنند  
حجاب اجباری چه می‌کند؟
حجاب اجباری تنها پوشاندن بدن زنان بجز صورت و دست‌ها نیست. حجاب اجباری یعنی کنترل شبانه روزی بدن زنان و ایجاد دغدغه برای مردان آن‌ها (قیم زنان در شریعت) که مواظب باشند این امر نقض نشود تا سروکار آن‌ها با قوای شبه نظامی و انتظامی و نظامی نیفتد. حجاب اجباری یعنی سلب امنیت دائمی. حتی کسانی که خود به حجاب باور دارند در این شرایط امنیت ندارند چون ممکن است حجاب آن‌ها مورد نظر محتسبان حکومت نباشد و تذکر دریافت کنند یا بازداشت شوند.
جامعه‌ی طراز مکتب
از دل این سه وِیژگی قرار است جمعیتی بیرون داده شود که به راحتی می‌تواند در خیابان به تماشای حلق آویز کردن دیگر انسان‌ها به تماشا بنشیند یا بایستد، خواهر و مادرش را خون آلود در چنگ بسیجیان و نیروی انتظامی ببیند تا احکام شرع را اجرا کنند و صدایش هم در نیاید و بعد در خانه قربانی را سرزنش کند که «چرا اون‌جوری اومدی بیرون تا بهت گیر بدن؟» و خود را بهترین و هوشمند‌ترین ملت دنیا حساب کند و همه‌ی مشکلات خود را به حساب دیگران بگذارد.
بخش اعظمی از جامعه‌ی ایران متوجه نیستند که این سه در واقع یک روش آموزشی و ره‌یافتی برای پرورش یک ملت تازه و نوین بر اساس مکتب اسلام‌گرایی است: پرورش کسانی که برای یک ساندیس یا کیک می‌توانند لاطائلاتی مثل مرگ بر آمریکا بگویند، کسانی که برای کسب شغل حاضرند چادر سیاه بر سر کنند، و کسانی که حاضرند عدالت را در چهره‌ی جلاد تماشا کنند. جامعه‌ی اسلامی‌ای که روحانیون شیعه و اسلام‌گرایان به ایرانیان وعده می‌داده‌اند دقیقا چنین جامعه‌ای است.
تا جمهوری اسلامی هست این سه ویژگی با حکومت خواهند بود. کسانی که این حکومت را اصلاح‌پذیر می‌دانند باید به کسانی که آن را اصلاح ناپذیر می‌دانند توضیح دهند که چگونه ممکن است رژیم از این سه ابزار بقای خود دست بردارد و اصلاح‌طلبان چگونه می‌خواهند این سه را با روش‌های تدریجی خود کاهش داده و حذف کنند. 

۱۳۹۲ آبان ۱۵, چهارشنبه

دولتمردان مرگ خاموش زندانیان عقیدتی را تدارک می بینند




zendani.jpg

فدراسیون بین المللی جامعه‌های حقوق بشر و دو سازمان عضو آن- کانون مدافعان حقوق بشر و جامعه دفاع از حقوق بشر در ایران- از جامعه بین المللی خواستند تا نگرانی خود را از وضعیت زندانیان سیاسی در ایران ابراز کنند.
در روز 10 آبان، عبدالفتاح سلطانی، عضو بنیانگذار کانون مدافعان حقوق بشر) و سعید مدنی، امیر خسرو دلیرثانی و مهدی خدایی، سه زندانی سیاسی دیگر در اعتراض به خودداری مسئولان از ارایه خدمات مناسب و کافی درمانی به زندانیان بیمار در زندان اوین دست به اعتصاب غذا زده اند.
به گزارش سایت کانون مدافعان حقوق بشر، متن این بیانیه مشترک که در پاریس و در تاریخ 13 آبان 1392 برابر با 4 نوامبر 2013 منتشر شده، به شرح زیر است:
در روز 10 آبان، وکیل سرشناس حقوق بشری عبدالفتاح سلطانی (عضو بنیانگذار کانون مدافعان حقوق بشر) و سه زندانی سیاسی دیگر در اعتراض به خودداری مسئولان از ارایه خدمات مناسب و کافی درمانی به زندانیان بیمار در زندان اوین دست به اعتصاب غذا زدند. دو روز بعد، در حدود 80 زندانی نیز اعتصابی سه روزه را در زندان رجایی شهر، در نزدیکی کرج درغرب تهران، آغاز کردند.

چهار زندانی اعتصابی اوین هشدار دادند که «روند مرگ تدریجی زندانیان به خصوص زندانیان سیاسی ... مدتهاست آغاز» شده و از موارد زیر به شدت انتقاد کردند:

- فقدان پزشک متخصص در زندان؛

- خودداری از اعزام بیماران به مراکز درمانی خارج از زندان بدون پوشیدن لباس مخصوص و بستن دستبند و پابند؛

- مداخله نهادهای امنیتی در تصمیم گیری برای اعزام بیماران به مراکز درمانی بیرون از زندان؛

- عدم تامین هزینه زیاد معالجه و داروی برخی بیماران به خصوص بیماران صعب العلاج.

زندانیان در زندان رجایی شهر به نصب دکل های پارازیت در زندان اعتراض دارند که باعث سردرد و تهوع شدید زندانیان شده است.

در حدود 30 زندانی بیمار فقط در بند 350 زندان اوین، تعدادی در زندان رجایی شهر و زندان های دیگر به سر می برند.

عبدالکریم لاهیجی، رییس فدراسیون بین المللی جامعه های حقوق بشر، امروز گفت: «به نظر می رسد دولتمردان در صددند از زندانیان عقیدتی به خاطر استفاده از حقوق خود انتقام بگیرند. زندانیان، علاوه بر تحمل شکنجه در حبس پیش از دادگاه و احکام سنگین در پی محاکمه های به شدت ناعادلانه، از دسترسی به خدمات مناسب درمانی هم محروم می شوند.»

شیرین عبادی، گیرنده نوبل صلح سال 2003 و رییس کانون مدافعان حقوق بشر، گفت: «در سال های اخیر بیش از بیست نفر از زندانیان عقیدتی، از جمله آقایان هدی صابر، افشین اسانلو، محسن دگمه چی و البرز قاسمی، در اثر غفلت گسترده در شرایط بسیار مشکوکی در زندان های ایران درگذشته اند.» و افزود: «دولتمردان ایران مرگ خاموش زندانیان عقیدتی را تدارک می بینند.»

فدراسیون بین المللی جامعه های حقوق بشر و دو سازمان عضو آن، کانون مدافعان حقوق بشر و جامعه دفاع از حقوق بشر در ایران، از جامعه بین المللی به تاکید می خواهند نگرانی خود را از وضعیت وخیم زندانیان سیاسی در ایران ابراز کند، به ویژه با رای مثبت به قطعنامه سازمان ملل در چند هفته آینده که مسلما نقض فاحش حقوق بشر در ایران را بازتاب خواهد داد
.

طی ۱۰روز اخیر ۴۲ نفر در ایران اعدام شدند

طی ۱۰ روز اخیر ۴۲ نفر با جرایم مختلف در شهرهای سمنان، ارومیه، زاهدان، سقز، خرم‌آباد و ساری اعدام شده‌اند. روند اعدام‌ها اعتراض مدافعان حقوق‌ بشر را برانگیخته است.
به گزارش روابط عمومی دادگستری کل استان سمنان، شنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۲ دو نفر در در محوطه زندان مرکزی سمنان اعدام شده‌اند. هم‌زمان "واحد مرکزی خبر" به نقل از دادستان کرمان گزارش داد روز دوشنبه ۱۳ آبان شش زندانی متهم به قاچاق مواد مخدر در زندان‌های کرمان و بم اعدام شده‌اند.

شیرکو معارفی زندانی کرد نیز روز دوشنبه ۱۳ آبان در زندان سقز اعدام شد. معارفی از آبان ماه ۱۳۸۷ در زندان به سر می‌برد. وی هنگامی که قصد داشت از کردستان عراق به ایران بازگردد، دستگیر شد. شیرکو معارفی به "محاربه و اقدام علیه امنیت ملی" متهم شده بود.

دادگستری استان کرمانشاه نیز ۱۱ آبان از اعدام پنج نفر از محکومین به قتل، در زندان مرکزی کرمانشاه خبر داد. پیش‌تر محمد مرزیه دقایقی، دادستان عمومی و انقلاب زاهدان از اعدام ۱۶ نفر در روز چهارم آبان خبر داده و آن‌ها را "اشرار متصل به گروهک‌های معاند نظام " معرفی کرده بود.

محمد دقایقی درباره اعدام این ۱۶ نفر گفت: «صبح امروز در پاسخ به شهادت مرزبانان شهرستان سراوان، ۱۶ نفر از اشرار را اعدام کردیم.»

شامگاه جمعه ۳ آبان گروهی مسلح به هنگ مرزبانی ایران در استان سیستان و بلوچستان حمله کرده بودند. در پی درگیری‌های مسلحانه‌ای که در نزدیکی سراوان میان دو طرف رخ داد، دست‌کم ۱۴ سرباز مرزبانی ایران کشته شدند. گروهی که خود را "جیش‌العدل" می‌نامد بعدا مسئولیت حمله به مرزبانان را به‌عهده گرفت.


اعدام‌ها در ارومیه، سلماس، خرم‌آباد و ساری

همچنین در روزهای اخیر منابع محلی از اعدام ۱۱ نفر (۹ مرد و دو زن) در زندان مرکزی ارومیه خبر دادند. به گزارش "آژانس خبری موکریان"، این افراد سه شنبه ۷ آبان اعدام شدند. بنا بر این گزارش یدالله محمودی، ولی محمد‌زاده، کامل سعیدی، کامل حبیبی، زکی خانی، محمد گرجی و مصیب ساداتی از جمله اعدام شدگان در زندان ارومیه بودند.

حبیب‌الله گلپری‌پور، فعال سیاسی کرد نیز شنبه ۴ آبان در زندان مرکزی ارومیه اعدام شد. اتهام وی عضویت در احزاب کرد مخالف دولت و "اقدام علیه امنیت ملی و محاربه" اعلام شده است.

بنا بر گزارش‌های محلی رضا اسماعیلی دیگر زندانی سیاسی کرد نیز صبح ۴ آبان ۱۳۹۲ در زندان سلماس اعدام شده است.

به گزارش "پایگاه اطلاع رسانی پلیس" دوشنبه ۶ آبان نیز يک نفر در شهرستان خرم آباد لرستان به جرم "عضويت و همکاري با گروهک عبدالمالک ريگی" در محل زندان پارسيلون خرم آباد اعدام شد.

به گزارش خبرگزاری "مهر" مفید زارعی معاون دادستان در مجتمع قضایی انقلاب ساری ۷ آبان از اجرای حکم اعدام یک نفر به اتهام نگهداری مواد مخدر در زندان ساری خبر داد.

روابط عمومی دادگستری استان سمنان نیز از اعدام دو نفر به اتهام قتل و قاچاق مواد مخدر در زندان این شهر طی روزهای اخیر خبر داده است.

با روی کار آمدن دولت حسن روحانی انتظار می‌رفت که روند اعدام‌ها در ایران کاهش یابد، اما ایران در ماه‌های اخیر رکوردهای تازه‌ای از شمار اعدام‌ها به‌ثبت رساند. به‌عنوان نمونه در دو هفته بین بیستم شهریور تا سوم مهر ماه سال ۹۲، مقامات ایرانی از اعدام ۵۰ تن به خاطر جرائم مرتبط با مواد مخدر خبر دادند. نهادهای بین‌المللی مدافع حقوق‌بشر از دولت ایران خواسته‌اند که روند اعدام‌ها را متوقف کند.

۱۳۹۲ آبان ۸, چهارشنبه

بیکاری، ورشکستگی و بی برنامگی دولت همراه با اعدام های پی در پی



دولت تعامل و یا تزویر

گویا ملت ایران با وعده و وعید بهتر زندگی می کند تا پذیرفتن حقیقت و واقعیت ها و بازیچه هر ترفند و حیله گری قرار نگرفتن. زنده یاد فریدون فرخ زاد به درستی گفته بود که: ” ملت ما هرگز گرسنه نمی ماند زیرا روزی دو سه وعده دروغ می خورد.” و حال، می بینیم که ملت ما ۳۵ سال است با وعده و وعید و همراه با باد زندگی کرده، و مانند کودکانی که در برابر یک اسباب بازی و یا حتی قول آن تسلیم می شوند، خود را در اختیار روباه گری و نقشه های شیطانی و غیر انسانی آخوند گذاشته است.
جوانان، در سراسر کشور بیکار، درمانده و افسرده اند. ولایت فقیه چه دسته گلی به سر مردم این سرزمین زده که بیش از ۳/۵ میلیون نفر بیکارو سرگردانند. آیا با وجود یک میلیون جوان فارغ التحصیل از دانشگاههای کذایی رژیم و افزوده شدن بر سیل بیکاران کار مملکت به کجا می رسد؟.

تزویر ملای مشهدی و رندی آخوند کلید نشان

پیش ازانتخابات فرمایشی (انتصابات)24خرداد امسال، از هرگوشه و کنار و از سوی رسانه ها و هم میهنان زیادی در خارج کشور بارها و بارها به هم میهنان درون ایران توصیه و سفارش شد که باردیگر در دام آخوند نیفتند و در رأی دادن به رژیم اسلامی شرکت نکنند. خامنه ای که رژیم خود را در حال ریزش و سرنگونی می دید، نخست به میهن دوستی ایرانیان تکیه نمود و با افسونگری گفت که اگر برای رژیم هم نمیخواهید رأی دهید، برای کشور و مملکت رأی دهید.
این حقه بازی و ترفند توانست گروهی از هم میهنان را از واقعیت و روباهگری آخوند دور داشته و باردیگر در طلسم او بیافتد و رژیم را از سرنگونی نجات دهد.
نکته دیگر، علم کردن آخوندی زبان باز و ناشناخته بود که با قرار دادن در برابر پاسدار سعید جلیلی و محمد باقر قالیباف بهتر و کم زیان تر به نظر می رسید. این آخوند زبانباز و یا به گفته ای رئیس جمهور کلید نشان، عامل دیگری در گول زدن مردم و شرکت آنان در انتصابات ولایتی شد.
فعلن که مملکت در دست یک مشت چاقو کش، مداح و دزد وابسته به ولایت است و آخوند مشهدی در پشت عربده جویی و لات گری یک مشت لات آدم کش در امان است.

دولت ورشکسته

اکنون که آب از آسیاب ها فرو افتاد و رژیم توانست باردیگر روی پای خود بایستد و برای سالیانی دیگر افسار به گردن مردم انداخته و سواری بگیرد، آخوند کلید نشان می گوید که خزانه دولت خالی است، پولها و ثروت ملی به باد رفته و بدهکاری ها یکی پس از دیگری در راهند.
باید از این آخوند سیاستمدار و زرنگ پرسید شما که خود جزیی از برنامه های رژیم و از همه جاباخبر بودید چگونه شد که تا کنون ساکت ماندید به مردم قول ها و وعده های سر خرمن دادید ولی اکنون که بار دیگر با فروکش تب انتخابات بر خر مراد سوارید بابی پروایی و پر رویی از خالی بودن خزینه و انبار دولت گفتگو می کنید؟!.
هنگامی که جیب ملت خالی شده و قوت و زندگی مردم سر قبر تازی ها برای آخوند ریخته می شود، آخوند روزبروز چاق تر، چاقتر، و جوانان، سرگشته و سرگردان تر، بدون درآمد و کار، فقیر و فقیر تر می گردند. اینست حکومت اسلام محمدی.
آیا شما که دولت را از همپایه خود تحویل گرفتید اسناد و مدارکی از موجودی و بدهی ها از ایشان مطالبه نکردید؟. آیا به همین راحتی ایشان خداحافظی کرد و شما که خود همیشه ناظر کارهای دولت پیشین بوده اید، با ترتیب دادن مجلس گودبای پارتی ناآگاه و بی خبر ماندید؟.
بی تردید هریک از افراد شما از خامنه ای گرفته تا آخوندهای بیشمار دیگر در رژیم و گروه همکارانتان همیشه در جریان این دزدی های کلان و دستبرد زدن به خزانه ملی بوده اید. تنها گروهی که همیشه ناآگاه و سرش بی کلاه مانده و با وعده و وعید سیر شده، ملت دربند ایران است. وگرنه شما حیله گران و دولت های تزویر و ریا به خوبی می دانید که چگونه سر ملتی را شیره مالیده، آنان را به لب آب برده تشنه باز گردانید.

بیکاری،

 ناامیدی، 

و افسردگی

اکنون آمار جوانان بیکار و سرگردان کشور گویا به ۳/۵ میلیون نفر می رسد و سالانه یک میلیون نفر با پایان تحصیلات دانشگاهی بدان افزوده می شود. نتیجه ۳۵ سال غفلت و بی اطلاعی و دور ماندن از یک اقتصاد صحیح و حساب شده، و کارها را به انشاالله و ماشاالله واگذار نمودن، در کنار دزدی های کلان و پر کردن حساب های شخصی در بانک های سرتاسر جهان، و حاتم بخشی و کارهای تروریستی و آدم کشی در فلسطین، غزه و لبنان و سوریه، و پشتیبانی از جنایتکاری چون بشار اسد نتیجه و پیامد بهتری نخواهد داشت.
پیامد ۳۵ سال دزدی و غارتگری آخوند از یک کشور در گل ماندن و به زحمت زیستن مردم این کشور است.
بیکاری، فقر، درماندگی و خانه نشینی بیش از ۲ میلیون کارگر در سراسر کشور و خجالت و شرمندگی در برابر زن و فرزندان پیامد و نتیجه ۳۵ سال دزدی و غارتگری رژیم آخوندی و "اقتصاد مال خر است" آقای خمینی می باشد.
بیکاری و درماندگی نسل جوان می تواند پیامدهای ناگوار و بسیار بدی در جامعه داشته باشد. جوانان به سرعت رو به افسردگی می گرایند، و چون آینده ای برای خود نمی یابند ناچارند مجرد و سربار خانواده پریشان خود بمانند. به اعتیاد و کارهای ناشایست اجتماعی، دروغ، تقلب پناه می برند و جامعه ای فاسد و دور از هرگونه ویژگی های اخلاقی به وجود می آورند.
این برنامه های ضد مردمی و برخلاف مصالح ملت و مملکت تنها برای پرورش و نگهداری آخوند برسر قدرت و به اصطلاح حفظ نظام جمهوری اسلامی است. خامنه ای فردی که میزان خیانت و جنایتش به این کشور بر همگان روشن و شناخته شده و میزان دزدی و غارتگری های او وخانواده اش بر همه روشن است، با وجود روز افزون سیل بیکاران و جوانان سرگردان و از همه جا رانده کشور، گستاخانه برای زنان کشور نیز تصمیم می گیرد که بهتر است در خانه بنشینند و هرچه می توانند بچه تولید کنند. زیرا رژیمی که بر روی فقر و درماندگی مردم بنا شده، نیاز به ۱۵۰ میلیون افراد گرسنه و نیازمند دارد تا امامزاده، قبر مردگان، و مسجدها از گداو مستمند خالی نماند.

آخوند زبان باز

آخوندی که با حیله و نیرنگ دکترای اسلامی خود آنهم از یک دانشگاه انگلیس به رخ مردم می کشد و برای چند دهه در جریان سیاست های چپاولگری و غارتگری رژیم بوده، اکنون که بر خر مراد سوار است و رژیم را از سرنگونی نجات بخشیده است، با پر رویی ادعا دارد که خزانه ملت خالی است و هیچگونه راهی برای پرداخت بدهی ها حتی پرداخت مزدکارمندان دولت نیست.
ملت ما عادت کرده که با هرسازی برقصد و پایکوبی کند. سازی که به دنبال آن اعدام مردم بیگناه و بیکاری روز افزون و افسردگی جوانان است.
تا چنین گله های آخوند مفتخور و بی غیرت وبال گردن مردم ایرانند، نه بیکاری، فقر، تنگدستی، سرگردانی و بی برنامگی از بین می رود و نه چوب های اعدام بر چیده می شود. اگر بخواهیم کشوری آباد، سربلند، و ثروتمند داشته باشیم، ریشه بیکاری، اعتیاد، و فحشاء برکنده شود، باید ریشه آخوند مفتخور و جنایتکار را از روی ایران برداریم وگرنه اقتصاد همچنان مال خر خواهد بود و آخوند سوار می ماند و پیاده نمی شود.

اعدام های پی در پی

رژیمی که نخواسته و یا نتوانسته کشوری را بر سر قدرت نگاه دارد و اکنون ایران از لحاظ اقتصادی به رده های پایین کشورهای جهان رسیده است، برای خفه کردن هر صدایی در گلوی اعتراض کنندگان، ماشین اعدام خود را به میمنت و افتخار دولت تعامل و تزویر آیت الله کلید نشان شبانه روز به کار انداخته است. گویا شمار اعدامی هادر دوران پربرکت حکومت حسن روحانی از دوره های پیش به مراتب بیشتر می باشد.
هفته پیش رژیم بدسگال و جنایت پیشه اسلامی حبیب الله گلپری پور جوان سلحسور و بیگناه کرد را به دار آویخت و جنایتی بزرگ مرتک شد. به دنبال آن ۱۶ زندانی بلوچ که هرکدام به اتهام های  گوناگون و عمومن واهی و دروغین در بند دیوان بودند به دار آویختند. هم اکنون جان دو جوان دیگر کرد به نام های زانیار و لقمان مرادی  در خطر وحشی گری و جنایت دیگر آخوند قرار دارند. بر همه هم میهنان گرامی به ویژه هم میهنان کرد و بلوچ لازم و ضروری است که تا جان در تن دارند نسبت به این جنایات بیکران آخوند آدم کش اعتراض کنند و فریاد خود را به گوش جهانیان برسانند.
اعدام جوان بیگناه کرد حبیب الله گلپری پور و ۱۶ تن بلوچ های اسیر در بند رژیم نشانه ای از سبعیت و و حشیگری رژیم است. هرنوع کشتن جنایت است حال، چه کشتن سربازان مرزی باشد و یا به دازدن به اتهام قاچاق و یا مخالفین سیاسی. رژیم ضد مردمی هزاران جوان لات و عربده جو را به عنوان بسیجی به کار گمارده تا در کوچه و شهر روبروی مردم قرار گیرند واز کسی نفسی بیرون نیاید. ولی سربازان بیگناه و ساده دل که چندان تجربه رویارویی در برابر جنایتکاران ندارند، در کنار مرزها هدف گلوله دشمنان این سر زمین قرار می دهند.

از آنچه گذشت:

پیامد ۳۵ سال تسلط آخوند بر کشورمان، فقر و درماندگی، ورشکستگی اقتصادی، بیکاری و افسردگی روز افزون جوانان، و اعدام های پی در پی در گوشه و کنار کشور است. در خرداد گذشته باردیگر ملت در بند ایران بازیچه دست آخوند قرار گرفت و باشرکت خود و۱۸ میلیون رأی دادن به آخوند حیله گر و زبان باز دیگر، به رژیم در حال فروپاشی و ریزش مشروعیت بخشید و برای سالیان دیگر آخوند را سوار بر ملت نمود.
از این دولت تعامل و تزویر باید پرسید شما چه برنامه ای برای ۳/۵ میلیون جوان بیکار و سرگردان کشور دارید؟. آیا پیش از اشغال پست صدارت متوجه این مشکل اجتماعی بوده اید؟، و یا بهتر دیدید مانند ۳۵ سال گذشته ملتی را بازیچه افسون و حیله گری خود قرار دهید؟.
گویا همه پلیسی و اقتصاد شکوفای آخوند و آنچه را توانسته تقدیم به ملت ایران کند، دور ضریح گشتن، قبر آخوند بوسیدن و تقاضای عفو و بخشش نمودن است.

نکته پایانی:

از برکت یمن آخوند شمار جوانان بیکار و سرگشته روز به روز زیاد تر می شود و هرسال یک میلیون برآن افزوده می گردد و  تعداد زندانی و اعدامها نیز بالا می رود.   روز و ساعتی نیست که جوان و فرد بیگناهی را در گوشه ای از کشور به دار نیاویزند.
کینه توزی و دشمنی آخوند با کردها و بلوچ های کشورمان، تازگی ندارد. این روش خصمانه می تواند تخم نفاق و دورویی و جدایی طلبی را در هم میهنان ستمدیده به وجود آورد.
از آخوند هفت ختم روزگار، رئیس جمهور کلید نشان باید پرسید اگر شما عرضه و جلوزه جلوگیری از اعدامها و آزادی کامل زندان ها را نداشتی چرا و به چه مجوزی با ترفند و حیله گری سر مردم را شیره مالیدی و خود را به حلق مردم فرو کردی؟. اگر بنابراین است که شما هم یک آبدارچی بیعرضه و بی لیاقت از آب در آیی بهتر است خود را کنار بکشی تا ملت بتواند یک انسان و یک خردمند میهن پرست را به این وظیفه ملی و میهنی برگمارد و از شر وجود منحوس آخوندهای مفتخور در امان بماند.




۱۳۹۲ آبان ۵, یکشنبه

دولتِ تَدبیر و اُمید، حبیب الله گلپری پور را به جُرم کتاب خوانی کُشت!

 حبیب الله گلپری پور، که بود؟

حبیب الله گلپری پور در ۵ مهرماه ۱۳۸۸ در حین خروج از مهاباد به سوی ارومیه همراه تعدادی کتاب توسط نیروهای حفاظت اطلاعات سپاه مهاباد بازداشت و ماه ها در بازداشتگاهای امنیتی و نظامی شهرهای مهاباد، ارومیه و سنندج تحت شکنجه‌ های شدید فیزیکی و روحی قرار می‌گیرد. او خود بر شکنجه شدن تصریح کرده است.
در تاریخ ۲۴ اسفندماه سال ۸۸ در شعبه یک دادگاه انقلاب شهر مهاباد به ریاست قاضی خدادای در یک جلسه چند دقیقه‌ایی به اتهام عضویت در حزب حیات آزاد کردستان ( پژاک ) به اعدام محکوم می‌شود. بعد از اعتراض نامبرده پرونده جهت تجدید نظر خواهی به شعبه ۳۱ دیوان عالی کشور فرستاده می‌شود و این دادگاه نیز حکم اعدام صادر از سوی دادگاه انقلاب مهاباد را تائید می‌کند.
حبیب الله گلپری پور و فرزاد کمانگر هر دو از یک جنس اَند، زلال و بیگناه، جرمشان آزادی خواهی بوده و رهایی از چنگال استبداد، سلاح شان فکر و قلم شان بوده و هرگز دست به اسلحه نبرده اند! چه بر سرمان آمده که اعدام این دو نفر و هزاران هزار انسان دیگر را دیدیم و دَم بر نیاوردیم؟  _ سیروس پارسا _
به گفته این منبع محلی نزدیک به پرونده، این زندانی سیاسی کُرد در همه مراحل بازجویی در اداره اطلاعات و دادگاه شرکت در عملیات مسلحانه را رد کرده است و اداره اطلاعات تنها به دلیل داشتن کتاب و ارتباط با گروه مادران آشتی شهر مهاباد وی را به همکاری موثر با پژاک متهم کرده و تا لحظه صدور حکم اعدام برای این زندانی سیاسی نیز دادگاه را تحت فشار قرار داده است.
گلپری پور در تاریخ ۱۲ آذرماه ماه سال ۸۹ به بند ۱۲ زندان مرکزی ارومیه منتقل شد. گلپری پور در ۲۵ اسفند ۱۳۹۰ توسط ماموران وزارت اطلاعات از بند ۱۲ زندان ارومیه خارج و به انفرادی اداره اطلاعات منتقل شده است.
وی درباره شرایط زندانش می گوید:”علی‌رغم بازداشت‌های طولانی‌مدت و شکنجه‌های فیزیکی و روحی من را تا حد مرگ پیش بردند که شکایت آن را به ارگان‌های گوناگون دولتی ارسال کرده‌ام ولی در این مملکت صدای ما از سلول‌های زندان‌مان هم عبور نمی‌کند چه برسد به این‌که شنونده داشته باشد.
ناصر گلپری‌پور پدر حبیب‌الله گلپری‌پور درباره اتهام محاربه می گوید: “نمی‌دانم بر اساس چه قانونی به پسرکم چنین اتهامی زدند و بعد حکم اعدام دادند.” گلپری‌پور در نیمه‌شب سوم آبان سال ۱۳۹۲ در زندان ارومیه اعدام شد. 

 جُرمش این بود که اَسرار هُویدا می کرد:

حبیب الله گلپری پور نه سارق مسلح بود و نه قاچاقچی مواد مخدر، نه تروریست بود و نه آدمکش، آنچه که حکومت را می ترسانَد اندیشه های گلپری پورهاست. حبیب الله را با چند کتاب دستگیر کردند و به جُرم داشتن کتاب و خواندن شان، در یک دادگاهِ فرمایشی پنج دقیقه ای، بدون داشتن هرگونه وکیل و یا حق دفاع، مُحارب نامیدنش و حُکم اعدامش را صادر کردند.
این چهره حبیب الله گلپری پور است که به لطف دولت تدبیر و امید و حکومت اسلامی، به جرم حمل کتاب!! اعدام شد...چه باید گفت؟
چون نیک بنگریم این سکوت و خاموشی ماست که به یابویِ این دون کیشوت هایِ چوبین میدانِ رَمیدن داده تا اینچنین فرزندانِ ایران زمین را با دلایل واهی و دروغین، به خاک و خون بکشانند؛ اگر ما ملت آزادی خواه و شَریفی داشتیم، اگر ما مردم فَهمیده و انسان دوستی بودیم، اگر ما دارایِ جامعه ای با شعور و با دانش و عدالت طلبی بودیم، نخست اینکه هرگز چنین حکومت پلیدی سه دهه بر جان و مال و هستی و نیستی مان حکومت نمی کرد و دیگر اینکه هیچگاه هَم میهنان مان به جُرم داشتن و خواندن کتاب و یا هَر جُرم دیگری، اعدام نمی شدند.
شوربختانه پاسخ اکثریتِ قاطع مردم ایران به این جنایت ها سکوتی سرسام آور است! بی تفاوتی مردم کشورمان، ما را سیاه بَخت و تیره روز گردانیده و سبب گشته تا روحیه امیدواری، انسان دوستی و آزادی خواهی از چهار گوشه مملکت مان رَخت بر بسته و به دور دست ها کوچ کند و اینچنین زَمین گیر و درمانده مان نموده است.
رسانه های جَمعی مان هَم که همواره درگیر بازی کثیف “خودی و غیر خودی” بوده و هَستند، نقض حقوق بشر فقط محدود به همفکران و همراهانِ خودشان می شود، برای مثال رسانه های اصلاح طلب جُملگی حمله به دختر میرحسین موسوی را محکوم کردند ولی به راستی کدام یک، در سوگِ حبیب الله گلپری پور، جوانِ کُردِ بیگناهی که کشته شد، قلم زدند؟
باید از خود بپرسیم که بَر سر شرف و کرامت انسانی مان چه آمده که قَتل یک جوانِ بی گناه توسط دولتِ تَدبیر و اُمید را نادیده می گیریم ولی ساعت ها درباره بی حُرمتی به دُختر موسوی، قَلم فَرسایی می کنیم؟ حمله به دختر میرحسین نقض آشکار حقوق بشر بود و شکی در آن  نیست، بسیار عَمل قبیحی بود و شخصن درباره اش مطلب کوتاهی نگاشتم، اما آیا قتلِ حبیب الله که یک بی گناهِ به مَعنای واقعی کلمه بود، هَمسو با موازین حقوق بشری است؟ ننگ بر هرآنکس که سکوت کند!